قوانین پیامبر(ص):
آشنای با سیره پیامبر(ص) و پیروی کردن از سیره آن حضرت به طور قطع یکی از دغدغه های هر مسلمانی است، در روایات و احادیث اهل بیت بارها از رفتار و سیره آن حضرت سخن به میان آمده است اما این روایات غالباً به صورت جداگانه و پراکنده در کتب روایی شیعه ذکر شده است، شاید در بین همه این روایات روایتی را که مرحوم صدوق در کتاب من لا یحضر و کتاب امالی ذکر کرده است جامعیت بیشتری داشته باشد ما در این جا این روایت را تحت عنوان قوانین پیامبر ذکر خواهیم کرد
امام صادق(ع) از پدران خود از امیر المومنین(ع) نقل می کنند که پیامبر(ص)، ما را از موارد بسیاری نهی کردند البته لازم به ذکر است که همه این موارد در شریعت ما حرام نیست بلکه نهی در این موارد غالباً کراهتی است که ما در مقابل هر کدام حرام بودن یا مکروه بودن آن را یادآور می شویم، ضمن این که ما در این جا همه کلام پیامبر(ص) را ذکر نکردیم بلکه مواردی را که کاربرد زیادتری دارد را ذکر می کنیم:
خوردن در حال جنابت، فرمود باعث فقر است – مکروه
چیدن ناخن با دندان – مکروه
مسواک زدن در حمام – مکروه
سینه تکانى در مساجد – مکروه
خوردن از دهن زده موش- مکروه
شاشیدن زیر درخت میوه دار و بر کنار راه - مکروه
خوردن با دست چپ - مکروه
در حمام تکیه زدن – مکروه
گچکارى گورها و نماز در آنها - مکروه
آب خوردن از دم دسته ظرف چرا که چرکین است - مکروه
شاشیدن در آب ایستاده که عقل را زائل می کند - مکروه
راه رفتن در یک لنگه کفش و کفش پوشیدن ایستاده - مکروه
شاشیدن با آلت عریان برابر ماه و خورشید - مکروه
شیون در مصیبت و از نوحهگرى و گوش گرفتن آن و از اینکه زنها دنبال جنازه روند - مکروه
پاک کردن کلمه قرآن با آب دهان یا نوشتنش با آن - مکروه
بد گفتن به خروس فرمود او براى نماز بیدار میکند - مکروه
وارد شدن در بین معامله برادر دینى - مکروه
شب ماندن خاکروبه در خانه فرمود آن را بیرون برید که جایگاه شیطانست - مکروه
غذا خوردن با دست آلوده اگر چنین کرد و آسیب شیطان در خواب به او رسید جز خود را سرزنش نکند، - مکروه
بیرون رفتن زن بىاجازه شوهر از خانه و اگر رود همه فرشتگان و هر جن و انسى که بر آن ها گذرد لعنتش کنند تا به خانهاش برگردد - حرام
آرایش کردن زن براى غیر شوهر خود اگر کرد بر خدا حق است که او را بآتش بسوزاند - حرام
سخن گفتن زن نزد غیر شوهر و محارمش بیش از پنج کلمه در حال ضرورت - مکروه
گفتگوى دو زن در اسرار شوهران - مکروه
مجامعت با زن برابر قبله و در میان راه، فرمود هر که چنان کند بر او است لعنت خدا و ملائکه و همه مردم - مکروه
مراجعه به فالبین فرمود هر که به او مراجعه کند و او را باور کند از آنچه بر محمد نازل شده بیزار است - حرام
بازى با نرد و شطرنج و طبل و طنبور و تار – بعضی حرام بعضی مکروه
غیبت و شنیدن آن - حرام
سخن چینى و گوش دادن به آن فرمود سخن چین به بهشت نرود - حرام
پذیرش دعوت فاسقان بر خوراکشان - مکروه
قسم دروغ فرمود قسم دروغ شهرها را ویران کند فرمود هر که قسم دروغ خورد تا مال مسلمانى را ببرد خداى عز و جل را ملاقات کند که بر او خشمناک است مگر آنکه توبه کند و برگردد - حرام
نشستن بر سفرهاى که بر آن شراب نوشند - مکروه
گفتگوئى که دعوت بغیر خدا باشد - مکروه
سیلى بر چهره زدن - مکروه
نوشیدن در ظرف طلا و نقره - مکروه
پوشیدن حریر و دیبا براى مردان - حرام
فروش میوهها تا جلوه کنند یعنى زرد یا سرخ شوند - مکروه
فروش نرد و شطرنج فرمود مثل خوردن گوشت خوک است – حرام به استثای شطرنج در این زمان
خرید شراب و فروش آن و نوشاندن آن، فرمود لعنت کند خدا مى را و فشار دهنده و کشت کن و نوشنده و ساقى و فروشنده و خریدار و خورنده بها و حملکننده آن را و کسى که برایش حمل شود، فرمود هر که آن را بنوشد چهل روز نمازش قبول نیست و اگر بمیرد و در شکمش از آن باشد بر خدا حق است که از گل خبال به او خوراند و آن چرک و خون اهل دوزخ است و آنچه از فرج زنان هرزه در آید و در دیگهاى دوزخ گرد آید و دوزخیان از آن بنوشند و آنچه در شکم آنها است با پوستشان تافته شود، - حرام
خوردن ربا و گواهى دروغ و نوشتن ربا، فرمود خداى عز و جل خورنده ربا و موکل آن و نویسنده و دو گواهش را لعن کرده، - حرام
دست دادن با یهود و ترسا و گبر - مکروه
خواندن شعر و جستن گمشده در مسجد - مکروه
زدن بر روى حیوانات - مکروه
نگاه مسلمان به عورت برادر مسلمانش فرمود هر که در عورت برادر خود تامل کند هفتاد هزار فرشته او را لعن کنند - حرام
فوت کردن در خوردنى و آشامیدنى- مکروه
نماز خواندن در گورستان و در راه و در آسیا و رودخانه و شترخان و بر پشت بام کعبه - مکروه
کشتن زنبور عسل - مکروه
خال کوبیدن به روى حیوانات - مکروه
قسم خوردن به غیر نام خدا فرمود هر که به غیر خدا سوگند خورد در نظر خدا چیزى نیست - مکروه
قسم خوردن به سورهاى از قرآن - مکروه
قسم خوردن به جان تو یا به جان فلان - مکروه
نشستن جنب در مسجد - حرام
حجامت در چهار شنبه و جمعه - مکروه
سخن گفتن روز جمعه وقت خطبه خواندن امام، هر که کند لغو گفته و هر که لغو گوید جمعه ندارد - مکروه
انگشتر مس زرد و آهن و نقش زدن چیزى از جانداران بر انگشتر - مکروه
نوشیدن آب بر حوض و نهر مثل حیوانات - مکروه
با دست آب خوردن - مکروه
تف کردن در چاهى که از آن مینوشند - مکروه
به کار گرفتن اجیر قبل از معلوم شدن اجرتش- مکروه
قهر کردن و فرمود اگر ناچار باشد از برادر دینى خود بیش از سه روز قهر نکند و اگر بیش از آن قهر کند دوزخ به او شایستهتر است - مکروه
کتمان شهادت، فرمود هر که آن را کتمان کند خدا گوشتش را در برابر مردم خوراکش سازد – حرام
تهیه و تنظیم: احسان عرب خراسانی
ابو بکر، محمد بن احمد بن عثمان بن سعید بغدادىو أبو دلف، محمد بن مظفر کاتب مجنون
«ابو بکر بغدادى»، برادرزاده «محمد بن عثمان عمرى» سفیر دوم، و از جمله مدعیان کاذب نیابت و از معاصران سفیر دوم، سوم و چهارم و پس از وى بوده است. سابقه انحراف وى به زمان عمویش، یعنى سفیر دوم، باز مىگردد. از همینرو است که سفیر دوم، روزى، هنگامى که وى وارد جمع شیعیان شد و آنان در حال نقل روایات ائمه علیهم السّلام بودند، به جماعت حاضران گفت: «سکوت کنید! چرا که این شخص تازه وارد از شما نیست».
به نظر مىرسد «ابو بکر بغدادى» دعوى نیابت را پس از رحلت عمویش (سفیر دوم) مطرح کرده و به معارضه با سومین سفیر، یعنى «حسین بن روح» برخاسته باشد؛ چرا که از روایت شیخ طوسى چنین استفاده مىشود که سفیر دوم در وصیت خود از روى تقیّه، نام برادرزادهاش (ابو بکر بغدادى) را نیز ذکر کرده بود! و همین امر موجب سوء استفاده وى از این وصیت شد! ابن عیّاش گوید: روزى با «ابو دلف مجنون» درباره «ابو بکر بغدادى» به گفتگو نشستم؛ او گفت: آیا مىدانى به چه علت، سید و مولاى ما- قدس الله روحه و قدّس به- (مرادش ابو بکر بغدادى بود) بر «ابو القاسم حسین بن روح» و بر غیر او، فضل و برترى داشت؟! گفتم: خیر. گفت: زیرا «ابو جعفر محمد بن عثمان عمرى» نام وى را در وصیتش بر نام «حسین بن روح» مقدّم داشت! ابن عیّاش گوید به او گفتم: پس به این ترتیب، منصور عباسى نیز مىبایست افضل از مولایمان، ابو الحسن امام موسى کاظم علیه السّلام بوده باشد؟ گفت: چرا؟ گفتم: زیرا امام صادق علیه السّلام نیز نام «منصور» را در وصیت خویش بر نام امام کاظم علیه السّلام مقدم داشت! گفت: این سخن تو به سبب تعصّب و دشمنىات با مولا و سید ما «ابو بکر بغدادى»، است! گفتم: نه تنها من، بلکه همه خلق خدا متعصّب بر او، و دشمن اویند، به جز تو! و نزدیک بود با هم به جنگ و نزاع برخیزیم و گریبان یکدیگر بگیریم!
در عین حال، روایات دیگرى حاکى است که «ابو بکر بغدادى» دعوى نیابت را آشکار نمىکرده و مشغول فعالیتهاى مخفى در این زمینه، و جذب پیروان بوده است! یکى از کسانى که جزو پیروان واقعى او شد، «ابو دلف، محمد بن مظفر» معروف به «کاتب» و «مجنون» است؛ که به تبلیغ براى «ابو بکر بغدادى» مشغول بوده است. وى ابتدا پیرو مذهب «مخمّسه» بود و نزد کرخیان تربیت یافته، و شاگرد آنان بود؛ و سپس گرایش به «ابو بکر بغدادى» پیدا کرد.
هنگامى که دعوى نیابت «ابو بکر بغدادى» از سوى شاگردش «ابو دلف» مطرح شد، برخى از شیعیان، همچون «ابو القاسم جعفر بن محمد بن قولویه قمى» و فرزند «محمد بن حسن بن ولید قمى» و غیر او در بصره، «ابو بکر بغدادى» را احضار کرده و از وى در این باره توضیح خواستند؛ و حتى مالى نیز به عنوان وکالت بر او عرضه کردند! ولى وى از قبول آن امتناع ورزیده و گفت: گرفتن این مال بر من حرام است؛ و مرا در امر نیابت حقى نیست؛ و مدعى چنین منصبى نیز نیستم! و شدیدا منکر این امر شد و بر آن قسم خورد.
اما هنگامى که وارد بغداد شد دعوى دروغین نیابت سرداد و «ابو دلف کاتب» را نیز به عنوان جانشین خویش معرفى کرد! از اینرو، شیعیان، جمله متفق بر کذب وى شده و او را لعن کرده و از وى تبرّى جستند. یکى از ادله آنان بر کذب مدّعاى «ابو بکر بغدادى» آن بود که دعوى نیابت توسط وى در این برهه، پس از وفات «ابو الحسن على بن محمد سمرى»، سفیر چهارم، مطرح مىشد! در حالى که شیعیان با توجه به توقیع آخرین ناحیه مقدّسه، مىدانستند که غیبت کبرا شروع شده و هر کس که مدعى نیابت شود کاذب است
بنا به نقل شیخ طوسى، «ابو بکر بغدادى» در نزد شیعیان به قلّت علم و فقدان نشانهاى تقوا، ورع، عدالت و مروّت مشهور بود! و سرانجام کار وى آن شد که مدتى در بصره، وکیل در انجام امور شخصى به نام «یزیدى» بود که احتمالا از کارگزاران حکومتى در بصره بوده است. او از این راه به اموال بسیارى نیز دست یافته بود! ولى با اینکه مدت زیادى به او خدمت کرده بود، بر اثر سعایتى که از وى در نزد «یزیدى» صورت گرفت، «یزیدى» دستور دستگیرى او و مصادره اموالش را صادر کرد؛ و ضربهاى نیز بر فرق سرش بنواخت که از شدت آن چشمانش آب آورد! و بالاخره نابینا شد؛ و با همان حال راهى درکات جحیم گشت!
و اما کار «ابو دلف کاتب»، شاگرد و وصىّ «ابو بکر بغدادى» نیز سرانجام به جنون کشید و نزد شیعیان کاملا رسوا و مفتضح گشت! و همه او را به دیده فردى مجنون و ملحد و غالى مىشناختند؛ و هر جا مىرفت، جز استخفاف و تحقیر نمىدید! وى سرانجام بر اثر جنون به زنجیر کشیده شد؛ و تنها مدت کمى توانست نفاقش را نزد شیعیان پنهان دارد؛ و در حقارت و پستى نزد مردم انگشتنما شده بود.
ابو جعفر محمد بن على شلمغانى (ابن ابى العزاقر)
وى متولد روستاى «شلمغان» در حومه «واسط»، و یکى از قاریان قرآن در آنجا بوده است. پس از مدتى به بغداد رفته و به دستگاه عباسیان پیوست و به عنوان دبیر (کاتب) به خدمت مشغول گشت! وى از فقهاى امامیه بود؛ و هیجده اثر درباره عقاید و فقه شیعه به رشته تحریر درآورد! آثار او قبل از انحرافش مورد احترام فراوان امامیّه بود. شیخ طوسى در فهرست خود، دربارهاش چنین گفته است: «وى داراى کتب و روایاتى بود؛ و ابتدا در طریق مستقیم قرار داشت، ولى به انحراف گرایید و سخنان عجیب و ناپسندى از وى صادر شد! تااینکه سلطان وى را دستگیر کرد و در بغداد به دار آویخت. از جمله کتبى که وى در حال سلامت عقیده نگاشته، کتاب التکلیف است».
«شلمغانى» پس از انحراف، بلافاصله انحراف خود را بروز نداد و از عنوان جانشینى «ابن روح» براى تسرّى عقایدش به دیگران، به خصوص وکلاى دیگر، سوء استفاده مىکرد! «ابو على بن همام»، یکى از وکلا و دستیاران سفیر دوم و سوم، روایت مىکند که خود از «شلمغانى» شنیده است که مىگفت: حقیقت خدا یکى است؛ ولى اشکال و الوان گوناگون دارد! روزى به رنگ سفید در مىآید؛ دیگر روز سرخ؛ و بالاخره آبى! «ابن همام» گوید: این نخستین جملهاى بود که موجب شد «شلمغانى» را طرد کنم؛ زیرا داراى آیین حلولیه بود.
«شلمغانى به خصوص، تبلیغات خود را در میان گروهى از شیعیان، موسوم به «بنو بسطام» گسترش داد؛ زیرا از قبل با آنان در ارتباط بود، و سابقه تأییدات «ابن روح» نسبت به «شلمغانى» نیز در گرایش آنان به وى مؤثر بود! وى پس از مدتى، در میان ایشان چنین اعلام کرد که: روح پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و اله در جسم سفیر دوم، یعنى «محمد بن عثمان بن سعید عمرى»، و روح على بن ابى طالب علیه السّلام در جسم سفیر سوم، یعنى «حسین بن روح»، و روح فاطمه زهرا علیها السّلام در جسم «ام کلثوم»، دختر سفیر دوم، حلول کرده است! ولى شلمغانى در همان حال، از آنان خواست که این راز را فاش نسازند؛ زیرا عقیدهاى بر حق است! در پى آن، یکى از روزها که «ام کلثوم» به نزد مادر «ابو جعفر بن بسطام» مىرود وى بر قدمهاى او افتاده و شروع به نهایت کرنش مىکند! و مىگوید: شما مولاة من فاطمهاید! و سپس عقاید فوق را از «شلمغانى» براى «ام کلثوم» نقل مىکند؛ ولى وعده اکید مىگیرد که نزد کسى فاش نشود! به نظر مىرسد «ابن روح» از طریق «ام کلثوم»، دختر دومین سفیر، که مرتبط با زنان «بنو بسطام» بوده، متوجه انحراف و تبلیغات «شلمغانى» در میان آنان شده باشد. از اینرو از «ام کلثوم» خواست که روابطش را با آنان قطع کند. «ابن روح» به وى گفت: «شلمغانى» عقیده حلول را مطرح کرده تا سرانجام قول به حلول و اتحاد اللّه با خودش را مطرح سازد! همانگونه که نصارا درباره مسیح علیه السّلام و «حلّاج»، لعنه الله، درباره خودش مطرح کرد.
«حسین ابن روح» پس از کشف عقاید الحادى «شلمغانى» وى را از سمت خود برکنار کرد و الحادى بودن عقاید او، و لعن و تبرّى از وى را، به صورت مکتوب در همهجا منتشر ساخت! نخست در میان خاندان «بنى نوبخت»، و آنگاه در میان سایرین؛ به خصوص بنو بسطام؛ و به وکلا نیز دستور داد تا روابطشان را با وى قطع کنند. با وجود فرمان «ابن روح»، «بنو بسطام» همچنان در پیروى از «شلمغانى» ایستادگى کردند! از اینرو «ابن روح» به تبیین چهره «شلمغانى» در میان امامیه همت گماشت و او و تمام پیروانش را طرد کرد. این حرکت وسیع «ابن روح»، نشانگر تأثیر وسیع «شلمغانى» در میان شیعیان بغداد و برخى مناطق دیگر است! البته امر دیگرى که در ادامه پیروى آنان از «شلمغانى» تأثیر داشت، فریبکارىهاى وى بود! براى نمونه، پس از آنکه «ابن روح»، «شلمغانى» را لعن کرد و از او تبرّى جست، گفت: «از آنجا که این امر بسیار عظیم است؛ و جز ملک مقرّب، یا بنده مؤمن از پس آن برنمىآید، و من این سرّ را فاش کردم در حالى که موظف به کتمان بودم، لذا مرا از جمع خود راندهاند»
و پس از لعن و تبرّى مجدّد وى از سوى «ابن روح» گفت: «این لعن، باطنى عظیم دارد! چرا که لعنت یعنى ابعاد؛ و مراد ابن روح از اینکه گفته: خدا شلمغانى را لعنت کند، آن است که خدا او را از عذاب و آتش دور کند! و اکنون به منزلت و جایگاه خود پىبردم!» و سپس بر خاک افتاده، صورت به خاک مالید! و به «بنو بسطام» سفارش کرد که این جریان و عقاید او را کتمان کنند!
«شلمغانى» پس از آنکه از جانب «ابن روح» طرد شد، دعوى بابیّت خویش را مطرح ساخت و از روى حسد، این عقیده را تبلیغ مىکرد که او، و نه «ابن روح»، نماینده و سفیر راستین امام دوازدهم علیه السّلام است! و حتى با کمال گستاخى، جدال خود با «ابن روح» بر سر بابیّت را به جدال سگان بر سر جیفه، تشبیه نمود!
وى با این ادعا، و اعتقاد به حلول خداوند در اجسام پیامبران و امامان، کوشید تا موقعیتهاى سیاسى و اقتصادى سازمان وکالت را به خود اختصاص دهد؛ و از آن پس، حتى مدّعى شد که الله در جسم خود او حلول کرده است! و ابلیس در جسم امام دوازدهم علیه السّلام تجسّم یافته! زیرا امام دوازدهم علیه السّلام به قائم شناخته مىشود! در اینجا «شلمغانى» مدعى شد که «قائم» به معنى «ابلیس» است! زیرا «ابلیس» از سجده بر آدم سرباز زد و در حال قیام ماند؛ به خلاف فرشتگان، که سجده کردند!
«شلمغانى» همچنین مدعى شد که على بن ابى طالب علیه السّلام، الله است؛ و محمد صلّى اللّه علیه و اله را به پیامبرى فرستاده است! ولى محمد صلّى اللّه علیه و اله به او خیانت کرده است؛ بنابراین، على علیه السّلام به محمد صلّى اللّه علیه و اله مهلتى حدود 350 ساله داد که در آخر آن مهلت، قوانین اسلامى تغییر مىکند! سپس فقه اسلامى، تغییر جدیدى مىیابد؛ یعنى بهشت، معادل قبول آیین «شلمغانى» و بیعت با او، و جهنم معادل با ردّ آیین او نتیجه مىدهد! به علاوه، هدف «شلمغانى» این بود که مدعیان خلافت، به ویژه علویان و عباسیان را نابود سازد و لذا خود را مدّعى راستین مقام مذهبى و سیاسى قلمداد کرد!
جاهطلبى سیاسى شلمغانى در تفسیر مادّى وى از آیات قرآن کریم در رابطه با بهشت و جهنم، محرز است! این جاهطلبى، به ویژه با توجه به دو نکته آشکار مىشود: نخست آنکه، وى تاریخ تغییر شریعت اسلامى را حدود سال 350 ق مشخص مىکند؛ و با این پیشگویى مىکوشد تا مردم را به حمایت از خود و آمادهسازى در وصول به زمان موعود، بسیج کند! دوم آنکه، تبلیغات خود را در میان مقامات بالاى دستگاه ادارى و ارتش عباسیان متمرکز ساخت، و تعداد قابل توجهى هوادار به دست آورد که در بین آنان، «احمد بن محمد بن عبدوس»، «ابراهیم بن ابى عون» (مصنف کتاب التشبیهات)، «ابن شبیب زیّات»، «ابو جعفر بن بسطام» و «ابو على بن بسطام»، که همگى از دبیران (کتّاب) حکومتى بودند، قرار داشتند.
در سال 312 ق «حسین بن فرات»، پسر «ابن فرات وزیر» نیز به او پیوست! و پیروانش بدینوسیله، زمینه نفوذ در محافل ادارى عباسیان را یافتند. به علاوه، «حسین بن قاسم بن عبید الله بن وهب» که در سالهاى 319- 320 ق مقام وزارت را عهدهدار بود، از هواداران «شلمغانى» به شمار مىآمد! در سال 312 ق «ابن روح» زندانى شد؛ این فرصتى خوب براى «شلمغانى» بود تا فعالیتهاى خود را در غیاب سفیر گسترش دهد! از اینرو امام عصر علیه السّلام از طریق «ابن روح» در ذى الحجه سال 312 ق توقیع زیر را در رابطه با «شلمغانى» صادر فرمود:
«محمد بن على، معروف به شلمغانى، از کسانى است که خداوند کیفرش را تعجیل کند و مهلتى به او ندهد. او از اسلام منحرف شده و خود را از آن جدا ساخته است. وى از دین خدا مرتد شده و ادّعایى مىکند که دلالت بر انکار ذات خداى متعال دارد. دروغپردازى و دروغگویى مىکند، باطلها را بر زبان مىآورد و متخلّفى بزرگ است. آنان که به خدا نسبتى باطل مىدهند، در خطاى محض بوده و مسلّما در خسراناند. ما در حقیقت، برائت خود را در محضر خداوند متعال و پیامبر صلّى اللّه علیه و اله و خاندان گرامىاش (صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین) از هرگونه رابطه با شلمغانى اعلام مىداریم. به او (شلمغانى) لعن مىفرستیم؛ و لعنت خدا بر او باد، در آشکار و نهان، در هر زمان و مکان؛ و لعنت خداوندى بر موافقان و پیروان او باد؛ بر آنان که با شنیدن این اعلام، پیوند خود را با او ادامه دهند. بنابراین، به اطلاع آنان (شیعیان و وکلا) برسان که ما نسبت به او، همچون پیشینیانش نظیر: شریعى، نمیرى، هلالى، بلالى و دیگران، در اجتناب و احتیاط و پرهیز و دورى هستیم. ما راضى به سنن الهى هستم؛ و خداوند ما را در تمام امور کفایت مىکند، و بهترین نگهبان است».
بنا به روایت شیخ طوسى، «محمد بن همام»، دستیار «ابن روح»، این توقیع را در زندان از وى دریافت داشت و شخصا در بین تمام وکلاى بغداد منتشر ساخت؛ و براى وکلاى دیگر شهرها فرستاد؛ تا در میان عامّه امامیه شهرت یافت. طبق روایتى دیگر، هنگامى توقیع به دست «ابن همام» رسید که هنوز مرکّب آن خشک نشده بود! به گفته ابن اثیر، «ابن روح»، ادعاى «شلمغانى» را حتى براى عباسیان فاش ساخت! در نتیجه، در سال 313 ق «خاقانى وزیر» کوشید تا او را دستگیر کند، کوششى که منجر به دستگیرى و زندانى شدن بسیارى از پیروان وى شد. اما او ناپدید شد و به موصل گریخت، و در آنجا به «نصر الدولة حسن بن عبد الله بن حمدان» حاکم پناهنده شد؛ و در روستاى «معلثایا» در اطراف موصل، به زندگى ادامه داد! او در این دوره اختفا، کتب خود را براى شخصى موسوم به «ابو عبد الله شیبانى» روایت کرد. وى محدّث امامیه بود که در قریه نوبختیه بغداد زندگى مىکرد؛ ولى بعدها از مکتب امامیه منحرف شد.
شلمغانى در سال 316 ق مخفیانه به بغداد بازگشت تا با پیروان خود تماس مستقیم داشته باشد. فعالیتهاى او در بین مقامات حکومت عباسیان نشر یافته بود؛ و این پیشرفت، احتمالا گامى به سوى قدرت طلبى وى تلقى مىشد. در سال 319 ق «حسین بن قاسم بن عبید الله بن وهب»، از هواداران شلمغانى، به وزارت رسید و نامش در کنار نام خلیفه «المقتدر بالله» بر سکّه ضرب شد! «ابن وهب» با استفاده از مقام وزارت خود، هواداران خویش را به مقامات بالا رساند؛ ولى پس از یک سال از کار برکنار شد.
پس از آن، خلیفه «القاهر بالله» (322- 320 ق) او را به سبب پیوندش با «شلمغانى» به «رقاه» در سوریه تبعید نمود. خلیفه همچنین، رفقاى او، به ویژه «بنو بسطام»، را دستگیر کرد و اموالشان را مصادره نمود! این دستگیرىها تا زمان خلافت «الراضى عن الله» ادامه یافت؛ تا آنکه در سال 323 ق خود «شلمغانى» نیز دستگیر شد. شیخ طوسى، سبب دستگیرى «شلمغانى» توسط «راضى» را چنین نقل کرده که «شلمغانى» در مجلسى که سران شیعه نیز در آن حضور داشتند، در حالى که همه اهل مجلس از قول «ابن روح، لعن و تبرّى از «شلمغانى» را نقل مىکردند؛ اظهار داشت که: «بین من و او (ابن روح) را جمع کنید تا دست هم گرفته و بر علیه یکدیگر نفرین کنیم (مباهله)؛ اگر آتشى از آسمان بر وى نازل نشد، تمام آنچه درباره من گفته، حقّ است!». و از آنجا که این مجلس، در خانه «ابن مقله وزیر» منعقد بود، خبر به گوش «راضى»، خلیفه وقت، رسید و ترتیب دستگیرى و قتل وى، و راحتى شیعه از شرّ او را صادر کرد.
وى همراه با چند تن دیگر از شخصیتهاى رهبرى کننده حرکت، همچون «ابن ابى عون» زیر شکنجه قرار گرفته و اعدام شدند و اجساد آنها در سمت غربى بغداد، در مقرّ دار الشرطه، سوزانده شد! از آنجا که «شلمغانى» دشمن مشترک «ابن روح» و بنى عباس به شمار مىآمد، و با توجه به نفوذ «بنى نوبخت» در مناصب حکومت عباسى، مقابله «ابن روح» با «شلمغانى» تا حدّ کشاندن وى به پاى دار، قرین توفیق گشت!
برگرفته از کتاب «سازمان وکالت» نوشته استاد «محمد رضا جباری»
ابو طاهر محمد بن على بن بلال (بلالى)
شیخ طوسى در رجالش، نام وى را در زمره اصحاب امام عسکرى علیه السّلام ذکر کرده و او را توثیق نموده است. ابن شهر آشوب نیز او را از جمله ثقات امام عسکرى علیه السّلام بر شمرده است. تردیدى نیست که وى یکى از وکلا و اصحاب برجسته امام عسکرى علیه السّلام بوده و مورد اعتماد و توجه آن حضرت و شیعیانش بوده است. وجود نام وى در سند برخى از روایات نیز حاکى از وجود چنین جایگاهى است.
براى نمونه، در روایتى که در سند آن، تعدادى از قمّىها همچون «محمد بن حسین بن بندار قمى» و «محمد بن یحیى العطار» و «محمد بن احمد بن یحیى» حضور دارند، نقل شده که «محمد بن على بن بلال» بر سر قبر «محمد بن اسماعیل بن بزیع» براى زیارت حاضر شده و بر بالاى سر او رو به قبله نشست و با واسطه صاحب قبر از امام جواد علیه السّلام نقل کرد که: «هر کس قبر برادر مؤمنش را زیارت کند، و بر بالاى سرش رو به قبله بنشیند، و دست را بر روى قبر بگذارد و سوره انا انزلنا را هفت مرتبه بخواند، از فزع اکبر در امان است».
بنا به نقل شیخ طوسى، «محمد بن على بن بلال» در زمره آن چهل تن سران شیعه بود که در مجلس ارائه و معرفى حضرت مهدى علیه السّلام توسط امام عسکرى علیه السّلام به سران شیعه حضور داشتند.
با وجود آنچه در مورد «بلالى» ذکر شد، وى گاه با برخى رفتارها، زمینه ملامتهایى را نیز براى خود فراهم مىکرده است! بنا به نقل شیخ طوسى، در سفر حجّى، «بلالى» با وکیل مبرّز امام عسکرى علیه السّلام، یعنى «على بن جعفر همانى» همسفر بود؛ و از آنجا که «على بن جعفر» اموال بسیارى را انفاق مىنمود، «بلالى» پس از بازگشت، نسبت به این گشادهدستى وى، به امام عسکرى علیه السّلام شکایت کرد! آن حضرت در پاسخ چنین فرمود:
«ما او را به انفاق صد هزار دینار امر کردیم! و سپس وى را به مثل آن امر کردیم! ولى او براى رعایت جانب ما نپذیرفت! مردم را چه کار که در آنچه بدانان مربوط نیست، دخالت مىکنند؟!»
در برههاى از عصر غیبت صغرا نیز، وى همچنان شخصیت مقبولى در نزد شیعیان داشت. شیخ طوسى در کتاب غیبت، در قسمت مربوط به مدّعیان دروغین بابیت در عصر غیبت صغرا، ضمن اشاره به نام وى، به علت انحراف وى نیز اشاره کرده، و در ادامه، جریان برخورد سفیر دوم با «بلالى» به منظور استرداد اموال امام علیه السّلام و استخلاص آن از دست «بلالى» را ذکر کرده است. آن سان که از نقل شیخ طوسى استفاده مىشود، در عصر سفارت «محمد بن عثمان بن سعید»، سفیر دوم ناحیه مقدّسه، «ابو طاهر بلالى» نیز همچنان نقش وکالت را عهدهدار بود، ولى رفتهرفته مشخص شد که وى اموالى را که به عنوان وکیل امام علیه السّلام از شیعیان دریافت مىکند تا به سفیر ناحیه تحویل دهد، در نزد خود محبوس مىسازد! و بالاخره مدعى شد که نایب و باب حضرت مهدى علیه السّلام خود او است! و این دعوى باطل تا حد رسوایى وى در نزد شیعیان پیش رفت؛ تا جایى که وى مطرود و ملعون امام علیه السّلام، سفیر او و شیعیان واقع شد! سفیر دوم نیز اقداماتى را که لازم مىدانست براى مقابله با وى انجام مىداد. شیخ طوسى در این رابطه به جریان جالبى به نقل از یکى از پیروان و هواداران «بلالى» اشاره کرده که حکایت از زیرکى و تبحرّ سفیر ناحیه در برخورد با این جریانات و نیز اشراف ناحیه مقدّسه بر جریانات دروغین بابیّت دارد. بنا بر این نقل، فرد مزبور مىگوید:
«روزى در نزد ابو طاهر بن بلال بودم و برادرش ابو الطیب، و ابن حرز و گروهى از اصحاب و پیروانش نیز حضور داشتند؛ که غلام وى داخل شد و گفت: ابو جعفر عمرى بر در خانه است! با شنیدن این سخن، جماعت حاضر در جلسه به نحوى غیرمعمول و تعجببرانگیز، به دست و پا افتاده و در فزع شدند! و پس از لحظاتى، ابو طاهر بلالى به غلام گفت: بگو داخل شود. پس ابو جعفر، رضى الله عنه، داخل شد و ابو طاهر و جماعت حاضر به احترامش به پا خاستند و او در صدر مجلس نشست؛ و ابو طاهر همچون فردى ذلیل در مقابلش نشست. پس از لحظاتى که سکوت جلسه را فرا گرفت، ابو جعفر عمرى رو به ابو طاهر کرده و فرمود: اى ابا طاهر! تو را به خدا قسم مىدهم، بگو که آیا صاحب الزمان علیه السّلام به تو فرمان نداد که اموالى که در نزد تو است به من تحویل دهى؟! ابو طاهر در پاسخ گفت:
بله! و با شنیدن این پاسخ، ابو جعفر عمرى برخاست، و در حالى که سکوت مرگبارى جلسه را فرا گرفته بود، آنجا را ترک کرد. هنگامى که اهل مجلس به خود آمدند، ابو الطیب رو به ابو طاهر (برادرش) کرده و گفت: تو صاحب الزمان علیه السّلام را کجا دیدهاى؟ و ابو طاهر در پاسخ گفت: ابو جعفر، رضى الله عنه، مرا به خانهاى داخل کرد و صاحب الزمان علیه السّلام از جایى که بر من اشراف داشت، به من امر فرمود که آنچه را از اموال در نزد من است، به عمرى تحویل دهم! ابو الطیب پرسید: تو از کجا فهمیدى که او صاحب الزمان علیه السّلام است؟! و بلالى پاسخ داد: آنچنان هیبت و رعبى با دیدنش بر وجودم مستولى گشت، که یقین کردم او کسى جز صاحب الزمان علیه السّلام نیست!»
پس از آنکه «بلالى»، بر رویه منحرفانه خویش اصرار ورزید، برخوردهاى صریح ناحیه مقدّسه به وسیله صدور توقیع در لعن وى، و همچنین برخوردهاى سفیر دوم در دور کردن شیعیان از او و بیان ماهیت وى، رو به فزونى نهاد؛ ولى تنها شاهد موجود از این برخوردها، غیر از آنچه گذشت، جملهاى است که در انتهاى توقیع مربوط به «شلمغانى» بدین مضمون درباره «بلالى» و امثال او، در عصر سفیر دوم و به دست وى، صادر شده است:
«.. و اعلمهم، تولّاکم الله، انّنا فى التّوقّى و المحاذرة منه، یعنى الشلمغانى، على مثل ما کنّا علیه ممّن تقدّمه من نظرائه من الشریعى و النمیرى و الهلالى و البلالى و غیرهم».
ابو عبد الله حسین بن منصور حلاج
وى عارف وصوفى مشهور عالم اسلامى است که در سال 244 ق در «بیضاء»، نزدیک استخر فارس، متولد شد. او در کودکى به همراه پدر به واسط رفت و در سن شانزده سالگى، به حلقه شاگردى نخستین پیر و مرشد خویش، یعنى «سهل بن عبد الله تسترى» (م 283 ق) درآمد و دو سال در خدمت وى بود. و پس از تبعید او به بصره، «حلّاج» نیز با وى به بصره رفت. «حلّاج» در حدود سال 262 ق از بصره به بغداد رفت و در آنجا مدت هیجده ماه محضر «عمرو مکى» (م 297 ق) را درک کرد. و هم در این شهر بود که با «ام الحسین»، دختر یکى از اهل تصوّف، به نام «ابو یعقوب اقطع» ازدواج کرد. حلّاج در سراسر زندگى، به همین یک زن بسنده کرد و ظاهرا از او صاحب پسر و یک دختر شد. ازدواج حلّاج با دختر «ابو یعقوب اقطع» به مذاق استاد وى (عمرو مکّى) خوش نیامد! از اینرو حلّاج ناگزیر او را ترک گفت و به شاگردى «أبو القاسم جنید بغدادى» درآمد. حلّاج پس از اینکه چند سالى را در بغداد گذرانید، بار دیگر به شوشتر رفت؛ و از همینجا بود که سفرهاى تبلیغى خود را آغاز کرد. وى به سال 270 ق در 26 سالگى، نخستین حجّ خویش را به جاى آورد؛ و سالى را در آنجا به ریاضت، عبادت و روزهدارى پرداخت. چون از مکه به اهواز بازگشت، به ارشاد مردم پرداخت و خود به عنوان اعتراض به رفتار ناپسند «عمرو مکى» و تبلیغات سو او بر علیه وى، خرقه از تن درآورد و به سفر پرداخت و به خراسان، طالقان، بصره، واسط، شوشتر و بغداد سفر کرد. او دومین سفر خود را به قصد زیارت کعبه، از بغداد همراه با چهار صد مرید آغاز کرد؛ و پس از بازگشت، به قصد ارشاد، به هندوستان، ترکستان، عربستان، افغانستان، کشمیر و چین سفر کرد! و بتپرستان آن دیار را به آیین اسلام راهنمایى نمود.
حلّاج در حدود سال 294 ق سومین حجّ خود را که دو سال طول کشید، به جاى آورد. پس از بازگشت به بغداد، بار دیگر به تبلیغ میان مردم پرداخت. در این سالها بود که با پیش آمدن غائله خلع «مقتدر»، و بیعت گروهى از سران حکومت با «ابن المعتز»، بغداد گرفتار شورش و خونریزى شد؛ و عدهاى بر این عقیده شدند که این شورش و آشوب به اشارت حلّاج و تدبیر وى بوده است. بدین سبب حلّاج از بغداد به شوش گریخت و مدتى در آنجا پنهان شد؛ ولى به سبب خیانت یکى از شاگردانش، نهانگاه او را کشف کرده و دستگیرش ساختند و سوار بر شترى به بغداد بردند. در سال 302 ق نخستین محاکمه حلاج در بغداد صورت گرفت؛ که به شکنجه و هشت سال زندانى شدن وى در زندانهاى بغداد انجامید. پس از آزادى، به جهت تقرّبى که نزد مادر خلیفه یافت، اندک اندک به کاخ خلیفه راه جست؛ اما سعایتگران با ساحر خواندن حلّاج، خلیفه را از خطرش بیمناک ساختند! از اینرو «حامد بن عباس»، وزیر مقتدر، از او خواست که حلّاج را دوباره محاکمه کنند. در 309 ق دومین محاکمه حلّاج به مدت هفت ماه در حضور «حامد وزیر» به طول انجامید؛ و سرانجام به تحریک شریک وزیر و هواداران وى، گواهان بسیارى بر بطلان گفتار و عقاید حلّاج گواهى دادند؛ و بدینترتیب، در روز سهشنبه 24 ذى القعده 309 ق حلاج را براى اعدام حاضر آوردند. ابتدا جلّاد هزار تازیانه به او زد! و سپس دست و پایش بریدند و پیکره نیمه جانش را بر دار آویختند؛ و فرداى همان روز به فرمان خلیفه، سر از تنش جدا ساختند و جسدش را به آتش کشیدند و خاکسترش را به دجله سپردند.
با توجه به آنچه شیخ طوسى دربارهاش نقل کرده، وى شخصیتى مذموم داشته و از سوى سومین سفیر ناحیه مقدّسه نیز لعن شده است! از جمله روایات شیخ طوسى درباره حلّاج، روایتى است که «ابو نصر هبة الله محمد کاتب»، نواده دخترى «ام کلثوم»، دختر دومین سفیر نقل کرده است. وى گوید:
«چون حق تعالى خواست که حلّاج را رسوا کند و او را خوار گرداند، چنین شد که حلّاج پیغامى براى ابو سهل بن اسماعیل نوبختى که از معتبران شیعه بود، به گمان اینکه وى را نیز همچون دیگر افراد ضعیف النفس فریب دهد، فرستاد؛ و در مکتوبش اظهار داشت که او وکیل از سوى صاحب الزمان (عجل الله تعالى فرجه) است! چنانکه دأب وى چنین بود که اول مردم را بدین نحو فریب مىداد، سپس دعاوى بالاتر سر مىداد و اظهار الوهیّت مىنمود! ولى ابو سهل، فریب وى را نخورد و در جواب گفت: من از تو چیزى را طلب مىکنم که در برابر ادعاى تو بسیار سهل و ناچیز است؛ و آن امر این است که من کنیزان را بسیار دوست دارم و بسیار بدیشان مایلم؛ و بسیارى از ایشان را نزد خود جمع کردهام؛ و به این سبب، هر جمعه مىباید خضاب کنم که سفیدى موهایم از ایشان مخفى باشد! وگرنه ایشان از من دورى مىکنند! و مىخواهم چنان کنى که ریش من سیاه شود و به خضاب محتاج نباشم. اگر چنین کنى، من مطیع تو مىشوم؛ و به جانب تو مىآیم و مردم را به مذهب تو دعوت مىنمایم! چون حلّاج این بشنید، دانست که در مکاتبه و مراسله با ابو سهل نوبختى به خطا رفته! و دیگر جوابى نگفت و ساکت شد. و این قصّه را ابو سهل در مجالس، نقل مىکرد و مردم مىخندیدند و موجب رسوایى حلّاج نزد هر پیر و جوان شد، و مردم از وى دورى مىکردند»!
ابن ندیم نیز ضمن نقل تاریخى از زندگى حلّاج، دربارهاش از «ابن ابى طاهر» چنین نقل کرده:
«حسین بن منصور حلّاج فردى افسونگر و شعبدهباز بود که صوفى منشى داشت؛ و به الفاظشان خودى مىآراست، و ادّعا مىکرد که عالم به تمام علوم است؛ در حالى که در همه علوم چون صفرى بود. از کیمیا چیز کمى مىدانست؛ ولى جاهلى بودى بىپروا و سرسخت، و نسبت به پادشاهان جسور، و در واژگون کردن دولتها از ارتکاب هیچ گناه بزرگى روگردانى نداشت. نزد پیروانش دعوى خدایى مىکرد؛ و قایل به حلول بود. در مقابل پادشاهان خود را شیعه، و در پیش عامه مردم خود را صوفىمنش جلوه مىداد! و در لابهلاى تمام اینها، ادعا داشت که خدا در او حلول کرده است! و او همان خداوند است!»
بر گرفته از کتاب «سازمان وکالت» نوشته استاد «محمد رضا جباری»
دفتر تاریخ را که ورق بزنی، خواهی دید همواره دروغپردازان نابکاری بودهاند که خودشان را رهبر حقیقی انسان ها معرفی میکردند تا سیر واقعی هدایت را منحرف کنند و انسانها را بهسوی پرتگاههای مخوف ظلالت و گمراهی ببرند. این افراد عَلم جهالت بر دوش مینهادند تا خلق را به سوی پس کوچههای ظلمت رهنمون شوند. همانگونه که هدایتگران راستین در زندگی انسانها بسیار لازم و مفیدند، به همان اندازه جاهلان فریبکاری که به قصد تخریب عقاید حقه، حجابی میشوند در برابر خورشید هدایت، وجودشان خطرناک و گمراهکننده است.
یکی از دوره های تاریخی که در آن ادعا های دروغین فراوان به چشم می خورد دوران غیبت صغری امام زمان(عج) است. دوران 69ساله غیبت صغری شاهد انحرافات عجیب شیعیان بوده است که طبق نقل بزرگان انحرافات بعضی از آنان تا سرحد الوهیت هم پیشرفته است. جامع ترین کتابی که می توان ادعا کرد به خوبی در مورد این افراد تحقیق کرده است کتاب «سازمان وکالت و نقش آن در عصر ائمه(ع)» نوشته دکتر محمد رضا جباری است که حقیقتا تحقیق جامعی را ارائه داده است ما در این مقال در سدد هستیم که نام این افراد را که در این کتاب و همچنین در «کتاب الغیبه» شیخ طوسی آمده است بیاوریم و توضیح مختصری هم در مورد افکار و انحرافات آن ها بدهیم.
ابو محمد حسن شریعی
شیخ طوسی می فرماید اولین کسی که ادعاى بابیت و سفارت از جانب امام زمان علیه السّلام کرد همین شخص بود وى جزو اصحاب امام هادى علیه السّلام و امام عسکرى علیه السّلام بوده و به سبب انتساب اکاذیب و سخنان غلوّآمیز به خدا و پیامبر صلّى اللّه علیه و اله و ائمه علیهم السّلام، و دعوى دروغین نیابت و بابیّت، مورد لعن و تبرّى شیعه قرار گرفت! و توقیع امام عصر (عجل الله تعالى فرجه) نیز در لعن وى صادر شد! و نهایت امر وى به کفر و الحاد کشیده شد؛ از جمله مواردى که وى در آن، مورد لعن واقع شده، توقیعى است که از سوى ناحیه مقدّسه، که به دست «حسین بن روح» در ردّ دعوى «شلمغانى» صادر شد؛ که امام در انتهاى آن، تبرّى از «شریعى» و امثال وى را نیز اعلام کرده: «...بنابراین، به اطلاع آنان (شیعیان و وکلا) برسان که ما نسبت به او(شلمغانی)، همچون پیشینیانش نظیر: شریعى، نمیرى، هلالى، بلالى و دیگران، در اجتناب و احتیاط و پرهیز و دورى هستیم. ما راضى به سنن الهى هستم؛ و خداوند ما را در تمام امور کفایت مىکند، و بهترین نگهبان است.»
محمد بن نصیر نمیرى
شیخ طوسی به نقل از ابن نوح می گوید: ابو نصر هبة اللَّه بن محمد بمن خبر داد که محمد بن نصیر نمیرى از اصحاب امام حسن عسکرى علیه السّلام بود. چون آن حضرت وفات یافت مدعى منصب محمد بن عثمان شد؛ و گفت: نائب امام زمان علیه السّلام من هستم ولى خداوند او را رسوا گردانید. زیرا که الحاد و نادانى وى آشکار گشت. محمد بن عثمان هم او را لعنت کرد و از وى دورى نمود و خود را از او پنهان نگاه داشت. نمیرى بعد از شریعى ادعا کرد. ابو طالب گفت: چون این گونه اعتقادات از نمیرى ظاهر شد؛ محمد بن عثمان او را لعنت کرد و از وى دورى جست، چون این خبر بوى رساندند آمد نزد محمد بن عثمان تا او را بر سر مهر آورد، و از وى معذرت بخواهد، ولى محمد بن عثمان اجازه ورود باو نداد، و خود را پنهان کرد، و او را با افتضاح برگردانید.
سعد بن عبد اللَّه (اشعرى) گفت: محمد بن نصیر نمیرى مدعى بود که پیغمبر است و امام على النقى علیه السّلام او را فرستاده است، و عقیده به تناسخ داشت، و معتقد بخدائى امام على النقى علیه السّلام بود. نزدیکى با زنان محارم را جایز میدانست و عمل (لواط) را حلال کرده بود! نمیرى این را موجب تواضع و فروتنى و تذلل مفعول و لذت و کامرانى فاعل محسوب میداشت و میگفت خدا هیچ یک از اینها را براى بندگانش حرام نکرده است! محمد بن موسى بن حسن بن فرات اسباب کار او را آماده میساخت و او را تقویت میکرد.
سعد بن عبد اللَّه میگوید: ابو زکریا یحیى بن عبد الرحمن بن خاقان نقل کرد که وى نمیرى را بالعیان دیده بود که جوانى بر پشت او قرار گرفته است! ابو زکریا گفت: بعد از آن نمیرى را ملاقات کرده و او را از این کار سرزنش نمودم، ولى او جواب داد که: این عمل لذت دارد و باعث فروتنى انسان (مفعول) در نزد خداوند و ترک نخوت است!
«محمد بن نصیر» در هنگام مرگ، در حالى که زبانش سنگین شده بود، اطرافیانش درباره جانشینش از او سؤال کردند؛ و او با زبانى الکن پاسخ داد: «احمد»! و ندانستند کدامین «احمد» مراد او است! از اینرو، پیروانش سه گروه گشتند: برخى دنبالهرو فرزندش احمد شدند، و برخى دنبالهرو «احمد بن محمد بن موسى بن فرات»، و گروه سوم نیز دنبالهرو «احمد بن ابى الحسین بن بشر بن یزید» شدند. از اینرو جمعشان متفرق شد و چیزى از آنان به جاى نماند! هماکنون تعداد پیروان آن در مجموع سوریه و لبنان و ترکیه، به چندین میلیون نفر بالغ مىشود. البته قسمت اعظم مفوّضه از پیوستن به این مذهب جدید، و به معنایى احیا شده، خوددارى کردند و تا پایان دوره ائمه اطهار علیهم السّلام همچنان در صفوف شیعه امامیّه باقى ماندند.
مولود پر برکت
امام محمد بن علی التقی(ع) نهمین پیشوای شیعیان در سال 195هجری در مدینه دیده به جهان گشود[1] مادرش سبیکه نام داشت که از نوادگان ماریه قبطیه به شمار می آمد[2] مهم ترین لقب ایشان جواد بود و در سال 220 هجری در سن 25 سالگی به تحریک معتصم هشتمین خلیفه عباسی و به دست همسرش به شهادت رسید[3]
از نکات جالب توجه در ولادت امام جواد(ع) این است که از ایشان به عنوان مولودی پربرکت یاد شده است ابی یحیی صنعانی می گوید در محضر امام رضا(ع) بودم که فرزند خوردسالش امام جواد(ع) را آوردند فرمود این فرزندیست که بزرگتر و با برکتتر از او براى شیعیان ما به دنیا نیامده.[4]
ما در این گذر با بررسی دوران ولادت امام جواد(ع) به دنبال این هستیم که چرا از ایشان به عنوان مولود با برکت یاد شده است؟
در واقع دوران ولادت ایشان یکی از سخت ترین دوران ها برای ائمه اطهار(ع) به شمار می رود چون از طرفی این دوران مصادف بود با خلافت مأمون، یکی از قدرتمند ترین و سیاست مدار ترین خلفای عباسی و از طرف دیگر هم در بین شیعه انحرافات و اختلافات عجیبی به چشم می خورد که از مهم ترین آن ها می توان به فتنه واقفیه اشاره کرد که امام رضا(ع) آن ها و پیروانشان را به اصحاب الحمار تشبیه کرده اند.[5]
اما نکته دیگری که در این بین حائز اهمیت است این که در بین شیعیان خاص حضرت هم زمزمه هایی به گوش می رسید که موجب آزار و رنجش ایشان می شد زیرا که شیعیان بر این عقیده بودند که یکی از نشانه های امام این است که بعد از خود جانشینی دارد که الزاما باید فرزند ایشان باشد و امام رضا(ع) تا سن 44سالگی از هیچ یک از کنیزان و همسران خود صاحب فرزند نشده بودند و این اتفاق زمینه را فراهم کرده بود تا حتی شیعیان خاص ایشان بدبین شده و در امامت او تشکیک کنند.
مسعودی مورخ مشهور شیعه در اثبات الوصیه می نویسد:
از حسن بن بشار واسطى روایت شده که گفت: حسن بن قیامى صیرفى از من درخواست کرد تا از امام رضا علیه السّلام براى او اذن دخول بگیرم، من از آن حضرت اجازه گرفتم، وقتى ابن قیامى در مقابل آن حضرت قرار گرفت گفت: تو امامى؟ فرمود: آرى، گفت: من شهادت می دهم که تو امام نیستى! فرمود: از کجا میدانى که من امام نیستم؟ گفت: از امام جعفر صادق (ع) براى من روایت شده که فرمود: امام نباید بدون فرزند باشد، در صورتى که شما به این سنّ رسیدى و هنوز پسر ندارى!!![6]
این روایت به خوبی نشان می دهد که امام رضا(ع) در چه شرایط سختی قرار گرفته که حتی فرزند دار نشدن ایشان را هم بهانه کردند تا امامت ایشان را زیر سوال ببرند و غبار این فتنه آن قدر غلیظ بود که حتی گریبان خواص جامعه شیعی را هم گرفته بود و فقط در این بین شیعیان واقعی حضرت بودند که از حق ایشان دفاع می کردند یونس بن عبدالرحمن از خواص امام رضا(ع) می گوید:
وقتی موسى بن جعفر (ع) از دنیا رفتند نزد وکلاء حضرت مال فراوانى باقی مانده بود و همین سبب وقف و انکار آنها نسبت به موت ایشان شد چرا که نزد زیاد قندى هفتاد هزار دینار و نزد على بن ابى حمزه سى هزار دینار بود، وقتى امر را چنین دیدم و حقّ برای من آشکار گشت و به امامت امام رضا(ع) واقف شدم سخنرانى کرده و مردم را به طرف آن جناب خواندم وقتى این خبر به گوش آن دو رسید نزد من فرستاده و به من گفتند: اگر مال مىخواهى ما تو را از مال بىنیاز مى کنیم و هر دو براى من ده هزار دینار ضمانت کرده و گفتند: از این کار خوددارى کن، من از پیشنهاد آنها و اطاعتشان امتناع ورزیده و گفتم: از ائمّه صادقین (ع) روایت به ما رسیده که وقتى بدعتها ظاهر شد عالم باید علمش را ظاهر کند و الّا نور ایمان از او سلب مىشود من جهاد در راه امر خدا را در هیچ حال رها نمىکنم، ایشان از من سخت ناراحت شده و عداوت با من را به دل گرفتند.[7]
صاحب کفایه الاثر می نویسد:
محمد بن اسماعیل بن بزیع روایت کرد که از امام رضا(ع) سوال شد آیا امکان دارد که امامت در عمو یا دایی باشد امام فرمود نه پرسید در برادر چطور فرمود نه باز پرسید پس امامت در چه کسی قرار داده شده؟ امام فرمود در فرزندم. و این در حالی بود که امام هنوز صاحب فرزند نشده بود.
او در روایت دیگری آورده که عقبه بن جعفر از امام رضا(ع) پرسید اگر خدایی ناکرده اتفاقی برای شما افتاد در حالی که شما هنوز فرزندی ندارید امر امامت چه می شود امام پاسخ داد که صاحب این امر نمی میرد تا این که جانشین خود را می بیند[8]
و روایات دیگری که نشان می دهد شیعیان به صاحب فرزند نشدن امام رضا(ع) حساس شده و به همین خاطر در امر امامت او دچار تردید شدند و میل به گرایش به فرقه های مختلف از جمله وافقیه در آن ها زیاد شد
سرانجام در روز جمعه دهم ماه رجب خداوند این مولود پربرکت را در دامن سبیکه همسر امام رضا(ع) قرار داد تا هم جواب محکمی باشد برای کسانی که فرزنددار نشدن امام را بهانه ای برای انحرافات خود کرده بودند و هم غبار روبی باشد برای شیعیانی که فتنه ها دل آن ها را غبار آلود کرده بود.
صفوان بن یحیى گوید: به امام رضا (ع) عرض کردم: پیش از آنکه خدا امام جواد(ع) را به شما ببخشد در باره جانشینتان از شما می پرسیدیم، و شما می فرمودید: خدا بمن پسرى عنایت می کند اکنون او را به شما عنایت کرد و چشم ما را روشن کرد...[9]
تهیه و تنظیم:
احسان عرب خراسانی
[1] مشهور شیعه ولادت ایشان را در ماه رمضان می دانند هر چند در مقابل روایاتی هم داریم که ولادت ایشان را در روز دهم از ماه رجب ذکر کرده اند. ر.ک اعلام الوری، طبرسی ج2 ص91
احسان عرب خراسانی
امام علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب علیهمالسلام، چهارمین امام شیعیان، در سال 38ق. در مدینه به دنیا آمد. مادرش زنی با شرافت از یکی از خاندانهای مهم ساسانی بود و شاه زنان نام داشت.
مدت عمر شریف وی 57 یا 58 سال ذکر شده، زیرا بعضی از مورخان، سال شهادت وی را سال 94 و بعضی سال 95 میدانند در مورد روز شهادت وی هم اختلاف وجود دارد و 12 ، 15 ، 18 و 25 محرم از روز هایی هستند که در کتابهای تاریخی ذکر شده اند.
شیخ مفید می نویسد: امام سجاد علیهالسلام دو سال از عمرش را با امیر المومنین علیهالسلام، ده سال با امام حسن علیهالسلام، یازده سال با امام حسین علیهالسلام و 34 سال هم بعد از پدرش زندگی کرد.
علت شهادت
شهادت امام سجاد علیهالسلام از موضوعاتی است که در کتابهای شیعه و سنی کمتر در مورد آن بحث شده و حتی کسانی مثل شیخ مفید بر این باورند که وی به مرگ طبیعی از دنیا رفته است.
قدیمی ترین منبعی که شهادت امام سجاد علیهالسلام را بیان کرده، الاعتقادات الامامیه شیخ صدوق است و بقیه کتابها هم از همین منبع نقل کردهاند. ایشان در این کتاب می فرماید اعتقاد ما اینست که ولید بن عبدالملک ایشان را شهید کردخ است.
مرحوم صدوق اضافه میکند: «اعتقاد ما شیعیان بر این است که همه اهل بیت، حقیقتاً شهید شدهاند و در این مطلب، جای هیچ شک و شبههای نیست؛ پس هر کس که در این مطلب شک کند و بگوید آنها به مرگ طبیعی از دنیا رفتهاند، از ما نیست و ما از او بیزاری می جوییم».
ضمن اینکه خود صدوق در من لا یحضر و عیون اخبار الرضا و الامالی روایت صحیحی از امام رضا علیهالسلام میآورد که همه ما اهل بیت ]علیهمالسلام[ شهید هستیم.
اما نکته جالب این که شاگرد شیخ صدوق، یعنی شیخ مفید -در شرحی که بر این کتاب نوشته- آورده است که: آنچه که مرحوم صدوق فرموده مورد قبول نیست بلکه از اهل بیت فقط امیر المومنین علیهالسلام، امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام یقیناً کشته شدهاند و امام موسی بن جعفر علیهالسلام و امام رضا علیهالسلام هم با سم از دنیا رفتهاند؛ اما دلیلی بر مسموم شدن یا کشته شدن دیگر امامان علیهمالسلام نداریم وحدیثی که صدوق از پیامبر صلیاللهعلیهوآله نقل کرده غیر یقینی است و نمیتواند دلیل باشد.
گرچه شیخ مفید این حدیث را غیر یقینی میداند، اما روایاتی که دلالت میکنند اهل بیت شهید شدهاند، زیادند و به ادعای علامه مجلسی در بحار، به حد تواتر میرسند. علاوه بر این، ولید بن عبدالملک نسبت به خاندان اهل بیت علیهمالسلام، ظلم و ستم فراوانی روا میداشت.
که برخی از اعمال وی نسبت به خاندان پیامبر صلیاللهعلیهوآله، عبارتند از:
1. ولید به بهانه توسعه مسجد النبی، دستور داد تمام خانه های همسران پیامبر را خراب کنند و ظاهراً امام هم در همان منطقه زندگی میکرد.
2. والی مدینه وقتی توسط ولید برکنار شد، ولید از مردم خواست که اگر کسی تقاصی از او دارد، اعمال کند. او گفت: کسی که بیشتر از همه از او میترسم، امام سجاد علیهالسلام است. این جمله نشان میدهد که امام علیهالسلام، تحت فشار زیادی بوده است و مورد اذیت شدید واقع میشد.
3. حسن بن حسن وقتی به دستور ولید محکوم به پانصد ضربه شلاق شد، امام سجاد علیهالسلام، دعای رفع غم و گرفتاری را به او آموخت و سرانجام از دست عمال ولید، خلاص شد.
نمونههای تاریخی دیگری نیز نقل شده که نشان میدهد ولید همواره با امام علیهالسلام دشمنی میکرد و سرانجام، وی را
شهید کرد. بنابراین، از کلام مرحوم صدوق به خوبی می توان در یافت که امام سجاد علیهالسلام توسط ولید به شهادت رسیده و به مرگ طبیعی از دنیا نرفته است؛ هر چند چگونگی و نحوه دقیق شهادت وی در هیچ کتابی نیامده است.
لحظات آخر عمر امام سجاد علیهالسلام
مرحوم کلینی از امام باقر علیهالسلام چنین نقل می کند: در شبی که پدرم از دنیا رفت، مقداری آب برای او بردم و گفتم از این آب بیاشامید. پدرم فرمود: امشب شبی است که جان من در آن گرفته خواهد شد... .
همچنین آورده است که امام در لحظات آخر، بیهوش شد؛ سپس به هوش آمد و سوره واقعه و فتح را خواند.
سرانجام، امام را در روز دوشنبه 18 محرم سال 95ق. در قبرستان بقیع، کنار عموی بزرگوارش امام حسن مجتبی علیهالسلام به خاک سپردند.
ادامه بخش دوم:
1- زید بن موسی بن جعفر: شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا روایاتی را در مورد زید می آورد که یکی از این ها این روایت است: هنگامى که زید بن موسى برادر حضرت رضا علیه السّلام- که بسال 199 در بصره شورش کرده بود و خانههاى بنى عبّاس را آتش زده و خراب کرده بود و بدین سبب او را زید النار میخواندند- دستگیر شد، نزد مأمونش آوردند، مأمون به او گفت: اى زید در بصره خروج میکنى و بجاى اینکه بخانههاى دشمنانمان (بنى امیه، ثقیف، و غنىّ، و باهلة، و آل زیاد) آغاز کنى به خانههاى پسر عموهایت اولاد عبّاس شروع مینمایى و آنها را بآتش میکشى؟! زید که قریحهاى شوخ داشت گفت: اشتباه کردم از هر جهت یا امیر المؤمنین، اگر باز گردم این بار به آنها میپردازم، مأمون را خنده گرفت و او را نزد برادرش حضرت رضا علیه السّلام روانه کرده و پیام فرستاد که او را بخاطر شما بخشیدم، و چون او را نزد حضرت آوردند وى او را ملامت کرد و سرزنش نمود و گفت: تو آزادى هر کجا که خواهى برو و سوگند یاد نمود که با او تا زنده است سخن نگوید[1]
2- احمد بن موسی بن جعفر: شیخ مفید درباره او می گوید: ... کان کریما، جلیلا، ورعا امام کاظم او را بسیار دوست می داشت و همیشه او را مقدم می داشت امام باغ معروف خود به نام یسیره را به او بخشید. احمد بن موسی در طول زندگی خود 1000بنده را آزاد کرد[2]
ظاهرا احمد بن موسی همان شاه چراغ است که در شیراز مدفون می باشد
3- اسماعیل بن موسی بن جعفر: ایشان ساکن مصر شده و فرزندان ایشان هم در همان جا متولد شده اند نجاشی 12کتاب از او در باب فقه نقل می کند[3] کشی می گوید امام او را مامور کرد تا بر بدن صفوان بن جمال از اصحاب اجماع شیعه نماز بخواند[4]
4- ابراهیم بن موسی بن جعفر: او در قیام ابوالسرایا شرکت داشته و از طرف او فرماندار یمن شده است شیخ مفید در وصف او می نویسد: از فرزندان آن حضرت ابراهیم بن موسى است که مردى شجاع و کریم بود و در زمان مأمون از طرف محمد بن زید بن على بن الحسین علیه السّلام فرماندار یمن شد و محمد بن زید کسى است که در زمان مأمون خروج کرد و ابو السرایا نیز در کوفه با او بیعت کرد و کوفه را فتح کرد و مدتى در آنجا بماند تا آنکه ابو السرایا در جنگ با بنى عباس کشته شد و کار محمد بن زید پراکنده گشت و براى ابراهیم بن موسى از مأمون امان گرفتند و او بآن جناب امان داده (ابراهیم ببغداد آمد و در آنجا بود تا از دنیا رفت).[5]
مرحوم صدوق روایتی در عیون اخبار الرضا دارد که نشان می دهد که او در ابتدا از جمله کسانی بود که قائل به زنده بودن امام کاظم بوده(واقفیه) و سپس برگشته و قائل به امامت امام رضا شده است: بکر بن صالح گوید: «به ابراهیم پسر امام کاظم علیه السّلام گفتم: در باره پدر خود چه مىگویى؟ گفت: او زنده است. گفتم: در باره برادرت ابو الحسن (یعنى حضرت رضا)- علیه السّلام- چه مىگوئى؟ گفت: مورد اطمینان و راستگو است. گفتم: او معتقد است که پدرت وفات کرده است؟ گفت: او بهتر مىداند چه مىگوید، من گفتهام را تکرار کردم، او هم همین جواب را تکرار کرد. گفتم: آیا پدرت کسى را وصیّ قرار داده است؟ گفت: بله، گفتم: چه کسى را؟ گفت: پنج نفر از ما را و علیّ را بر ما مقدّم فرموده».[6]
5- اسحاق بن موسی بن جعفر: شیخ طوسی و جناب برقی در رجال خود ایشان را از اصحاب امام کاظم می دانند و مرحوم کلینی هم در کتاب کافی تعداد محدودی روایت از ایشان دارند[7]
و سایر فرزندان امام کاظم از جمله حسن، حسین، حمزه و... که نام آن ها در کتبی که در بالا ذکر شد آمده و ما به دلیل اختصار از توضیح درباره آنها چشم پوشی می کنیم. از تحقیقات جدیدی که در این زمینه مفصل به توضیح درباره فرزندان امام پرداخته جناب باقر شریف قرشی است که در کتاب حیات الامام موسی بن جعفر مفصلا اطلاعات خوبی را درباره آن ها جمع آوری کرده است که ما خواننده گان عزیز را به آن کتاب ارجاع می دهیم