برگرفته از کتاب «سازمان وکالت» نوشته استاد «محمد رضا جباری»
ابو طاهر محمد بن على بن بلال (بلالى)
شیخ طوسى در رجالش، نام وى را در زمره اصحاب امام عسکرى علیه السّلام ذکر کرده و او را توثیق نموده است. ابن شهر آشوب نیز او را از جمله ثقات امام عسکرى علیه السّلام بر شمرده است. تردیدى نیست که وى یکى از وکلا و اصحاب برجسته امام عسکرى علیه السّلام بوده و مورد اعتماد و توجه آن حضرت و شیعیانش بوده است. وجود نام وى در سند برخى از روایات نیز حاکى از وجود چنین جایگاهى است.
براى نمونه، در روایتى که در سند آن، تعدادى از قمّىها همچون «محمد بن حسین بن بندار قمى» و «محمد بن یحیى العطار» و «محمد بن احمد بن یحیى» حضور دارند، نقل شده که «محمد بن على بن بلال» بر سر قبر «محمد بن اسماعیل بن بزیع» براى زیارت حاضر شده و بر بالاى سر او رو به قبله نشست و با واسطه صاحب قبر از امام جواد علیه السّلام نقل کرد که: «هر کس قبر برادر مؤمنش را زیارت کند، و بر بالاى سرش رو به قبله بنشیند، و دست را بر روى قبر بگذارد و سوره انا انزلنا را هفت مرتبه بخواند، از فزع اکبر در امان است».
بنا به نقل شیخ طوسى، «محمد بن على بن بلال» در زمره آن چهل تن سران شیعه بود که در مجلس ارائه و معرفى حضرت مهدى علیه السّلام توسط امام عسکرى علیه السّلام به سران شیعه حضور داشتند.
با وجود آنچه در مورد «بلالى» ذکر شد، وى گاه با برخى رفتارها، زمینه ملامتهایى را نیز براى خود فراهم مىکرده است! بنا به نقل شیخ طوسى، در سفر حجّى، «بلالى» با وکیل مبرّز امام عسکرى علیه السّلام، یعنى «على بن جعفر همانى» همسفر بود؛ و از آنجا که «على بن جعفر» اموال بسیارى را انفاق مىنمود، «بلالى» پس از بازگشت، نسبت به این گشادهدستى وى، به امام عسکرى علیه السّلام شکایت کرد! آن حضرت در پاسخ چنین فرمود:
«ما او را به انفاق صد هزار دینار امر کردیم! و سپس وى را به مثل آن امر کردیم! ولى او براى رعایت جانب ما نپذیرفت! مردم را چه کار که در آنچه بدانان مربوط نیست، دخالت مىکنند؟!»
در برههاى از عصر غیبت صغرا نیز، وى همچنان شخصیت مقبولى در نزد شیعیان داشت. شیخ طوسى در کتاب غیبت، در قسمت مربوط به مدّعیان دروغین بابیت در عصر غیبت صغرا، ضمن اشاره به نام وى، به علت انحراف وى نیز اشاره کرده، و در ادامه، جریان برخورد سفیر دوم با «بلالى» به منظور استرداد اموال امام علیه السّلام و استخلاص آن از دست «بلالى» را ذکر کرده است. آن سان که از نقل شیخ طوسى استفاده مىشود، در عصر سفارت «محمد بن عثمان بن سعید»، سفیر دوم ناحیه مقدّسه، «ابو طاهر بلالى» نیز همچنان نقش وکالت را عهدهدار بود، ولى رفتهرفته مشخص شد که وى اموالى را که به عنوان وکیل امام علیه السّلام از شیعیان دریافت مىکند تا به سفیر ناحیه تحویل دهد، در نزد خود محبوس مىسازد! و بالاخره مدعى شد که نایب و باب حضرت مهدى علیه السّلام خود او است! و این دعوى باطل تا حد رسوایى وى در نزد شیعیان پیش رفت؛ تا جایى که وى مطرود و ملعون امام علیه السّلام، سفیر او و شیعیان واقع شد! سفیر دوم نیز اقداماتى را که لازم مىدانست براى مقابله با وى انجام مىداد. شیخ طوسى در این رابطه به جریان جالبى به نقل از یکى از پیروان و هواداران «بلالى» اشاره کرده که حکایت از زیرکى و تبحرّ سفیر ناحیه در برخورد با این جریانات و نیز اشراف ناحیه مقدّسه بر جریانات دروغین بابیّت دارد. بنا بر این نقل، فرد مزبور مىگوید:
«روزى در نزد ابو طاهر بن بلال بودم و برادرش ابو الطیب، و ابن حرز و گروهى از اصحاب و پیروانش نیز حضور داشتند؛ که غلام وى داخل شد و گفت: ابو جعفر عمرى بر در خانه است! با شنیدن این سخن، جماعت حاضر در جلسه به نحوى غیرمعمول و تعجببرانگیز، به دست و پا افتاده و در فزع شدند! و پس از لحظاتى، ابو طاهر بلالى به غلام گفت: بگو داخل شود. پس ابو جعفر، رضى الله عنه، داخل شد و ابو طاهر و جماعت حاضر به احترامش به پا خاستند و او در صدر مجلس نشست؛ و ابو طاهر همچون فردى ذلیل در مقابلش نشست. پس از لحظاتى که سکوت جلسه را فرا گرفت، ابو جعفر عمرى رو به ابو طاهر کرده و فرمود: اى ابا طاهر! تو را به خدا قسم مىدهم، بگو که آیا صاحب الزمان علیه السّلام به تو فرمان نداد که اموالى که در نزد تو است به من تحویل دهى؟! ابو طاهر در پاسخ گفت:
بله! و با شنیدن این پاسخ، ابو جعفر عمرى برخاست، و در حالى که سکوت مرگبارى جلسه را فرا گرفته بود، آنجا را ترک کرد. هنگامى که اهل مجلس به خود آمدند، ابو الطیب رو به ابو طاهر (برادرش) کرده و گفت: تو صاحب الزمان علیه السّلام را کجا دیدهاى؟ و ابو طاهر در پاسخ گفت: ابو جعفر، رضى الله عنه، مرا به خانهاى داخل کرد و صاحب الزمان علیه السّلام از جایى که بر من اشراف داشت، به من امر فرمود که آنچه را از اموال در نزد من است، به عمرى تحویل دهم! ابو الطیب پرسید: تو از کجا فهمیدى که او صاحب الزمان علیه السّلام است؟! و بلالى پاسخ داد: آنچنان هیبت و رعبى با دیدنش بر وجودم مستولى گشت، که یقین کردم او کسى جز صاحب الزمان علیه السّلام نیست!»
پس از آنکه «بلالى»، بر رویه منحرفانه خویش اصرار ورزید، برخوردهاى صریح ناحیه مقدّسه به وسیله صدور توقیع در لعن وى، و همچنین برخوردهاى سفیر دوم در دور کردن شیعیان از او و بیان ماهیت وى، رو به فزونى نهاد؛ ولى تنها شاهد موجود از این برخوردها، غیر از آنچه گذشت، جملهاى است که در انتهاى توقیع مربوط به «شلمغانى» بدین مضمون درباره «بلالى» و امثال او، در عصر سفیر دوم و به دست وى، صادر شده است:
«.. و اعلمهم، تولّاکم الله، انّنا فى التّوقّى و المحاذرة منه، یعنى الشلمغانى، على مثل ما کنّا علیه ممّن تقدّمه من نظرائه من الشریعى و النمیرى و الهلالى و البلالى و غیرهم».
ابو عبد الله حسین بن منصور حلاج
وى عارف وصوفى مشهور عالم اسلامى است که در سال 244 ق در «بیضاء»، نزدیک استخر فارس، متولد شد. او در کودکى به همراه پدر به واسط رفت و در سن شانزده سالگى، به حلقه شاگردى نخستین پیر و مرشد خویش، یعنى «سهل بن عبد الله تسترى» (م 283 ق) درآمد و دو سال در خدمت وى بود. و پس از تبعید او به بصره، «حلّاج» نیز با وى به بصره رفت. «حلّاج» در حدود سال 262 ق از بصره به بغداد رفت و در آنجا مدت هیجده ماه محضر «عمرو مکى» (م 297 ق) را درک کرد. و هم در این شهر بود که با «ام الحسین»، دختر یکى از اهل تصوّف، به نام «ابو یعقوب اقطع» ازدواج کرد. حلّاج در سراسر زندگى، به همین یک زن بسنده کرد و ظاهرا از او صاحب پسر و یک دختر شد. ازدواج حلّاج با دختر «ابو یعقوب اقطع» به مذاق استاد وى (عمرو مکّى) خوش نیامد! از اینرو حلّاج ناگزیر او را ترک گفت و به شاگردى «أبو القاسم جنید بغدادى» درآمد. حلّاج پس از اینکه چند سالى را در بغداد گذرانید، بار دیگر به شوشتر رفت؛ و از همینجا بود که سفرهاى تبلیغى خود را آغاز کرد. وى به سال 270 ق در 26 سالگى، نخستین حجّ خویش را به جاى آورد؛ و سالى را در آنجا به ریاضت، عبادت و روزهدارى پرداخت. چون از مکه به اهواز بازگشت، به ارشاد مردم پرداخت و خود به عنوان اعتراض به رفتار ناپسند «عمرو مکى» و تبلیغات سو او بر علیه وى، خرقه از تن درآورد و به سفر پرداخت و به خراسان، طالقان، بصره، واسط، شوشتر و بغداد سفر کرد. او دومین سفر خود را به قصد زیارت کعبه، از بغداد همراه با چهار صد مرید آغاز کرد؛ و پس از بازگشت، به قصد ارشاد، به هندوستان، ترکستان، عربستان، افغانستان، کشمیر و چین سفر کرد! و بتپرستان آن دیار را به آیین اسلام راهنمایى نمود.
حلّاج در حدود سال 294 ق سومین حجّ خود را که دو سال طول کشید، به جاى آورد. پس از بازگشت به بغداد، بار دیگر به تبلیغ میان مردم پرداخت. در این سالها بود که با پیش آمدن غائله خلع «مقتدر»، و بیعت گروهى از سران حکومت با «ابن المعتز»، بغداد گرفتار شورش و خونریزى شد؛ و عدهاى بر این عقیده شدند که این شورش و آشوب به اشارت حلّاج و تدبیر وى بوده است. بدین سبب حلّاج از بغداد به شوش گریخت و مدتى در آنجا پنهان شد؛ ولى به سبب خیانت یکى از شاگردانش، نهانگاه او را کشف کرده و دستگیرش ساختند و سوار بر شترى به بغداد بردند. در سال 302 ق نخستین محاکمه حلاج در بغداد صورت گرفت؛ که به شکنجه و هشت سال زندانى شدن وى در زندانهاى بغداد انجامید. پس از آزادى، به جهت تقرّبى که نزد مادر خلیفه یافت، اندک اندک به کاخ خلیفه راه جست؛ اما سعایتگران با ساحر خواندن حلّاج، خلیفه را از خطرش بیمناک ساختند! از اینرو «حامد بن عباس»، وزیر مقتدر، از او خواست که حلّاج را دوباره محاکمه کنند. در 309 ق دومین محاکمه حلّاج به مدت هفت ماه در حضور «حامد وزیر» به طول انجامید؛ و سرانجام به تحریک شریک وزیر و هواداران وى، گواهان بسیارى بر بطلان گفتار و عقاید حلّاج گواهى دادند؛ و بدینترتیب، در روز سهشنبه 24 ذى القعده 309 ق حلاج را براى اعدام حاضر آوردند. ابتدا جلّاد هزار تازیانه به او زد! و سپس دست و پایش بریدند و پیکره نیمه جانش را بر دار آویختند؛ و فرداى همان روز به فرمان خلیفه، سر از تنش جدا ساختند و جسدش را به آتش کشیدند و خاکسترش را به دجله سپردند.
با توجه به آنچه شیخ طوسى دربارهاش نقل کرده، وى شخصیتى مذموم داشته و از سوى سومین سفیر ناحیه مقدّسه نیز لعن شده است! از جمله روایات شیخ طوسى درباره حلّاج، روایتى است که «ابو نصر هبة الله محمد کاتب»، نواده دخترى «ام کلثوم»، دختر دومین سفیر نقل کرده است. وى گوید:
«چون حق تعالى خواست که حلّاج را رسوا کند و او را خوار گرداند، چنین شد که حلّاج پیغامى براى ابو سهل بن اسماعیل نوبختى که از معتبران شیعه بود، به گمان اینکه وى را نیز همچون دیگر افراد ضعیف النفس فریب دهد، فرستاد؛ و در مکتوبش اظهار داشت که او وکیل از سوى صاحب الزمان (عجل الله تعالى فرجه) است! چنانکه دأب وى چنین بود که اول مردم را بدین نحو فریب مىداد، سپس دعاوى بالاتر سر مىداد و اظهار الوهیّت مىنمود! ولى ابو سهل، فریب وى را نخورد و در جواب گفت: من از تو چیزى را طلب مىکنم که در برابر ادعاى تو بسیار سهل و ناچیز است؛ و آن امر این است که من کنیزان را بسیار دوست دارم و بسیار بدیشان مایلم؛ و بسیارى از ایشان را نزد خود جمع کردهام؛ و به این سبب، هر جمعه مىباید خضاب کنم که سفیدى موهایم از ایشان مخفى باشد! وگرنه ایشان از من دورى مىکنند! و مىخواهم چنان کنى که ریش من سیاه شود و به خضاب محتاج نباشم. اگر چنین کنى، من مطیع تو مىشوم؛ و به جانب تو مىآیم و مردم را به مذهب تو دعوت مىنمایم! چون حلّاج این بشنید، دانست که در مکاتبه و مراسله با ابو سهل نوبختى به خطا رفته! و دیگر جوابى نگفت و ساکت شد. و این قصّه را ابو سهل در مجالس، نقل مىکرد و مردم مىخندیدند و موجب رسوایى حلّاج نزد هر پیر و جوان شد، و مردم از وى دورى مىکردند»!
ابن ندیم نیز ضمن نقل تاریخى از زندگى حلّاج، دربارهاش از «ابن ابى طاهر» چنین نقل کرده:
«حسین بن منصور حلّاج فردى افسونگر و شعبدهباز بود که صوفى منشى داشت؛ و به الفاظشان خودى مىآراست، و ادّعا مىکرد که عالم به تمام علوم است؛ در حالى که در همه علوم چون صفرى بود. از کیمیا چیز کمى مىدانست؛ ولى جاهلى بودى بىپروا و سرسخت، و نسبت به پادشاهان جسور، و در واژگون کردن دولتها از ارتکاب هیچ گناه بزرگى روگردانى نداشت. نزد پیروانش دعوى خدایى مىکرد؛ و قایل به حلول بود. در مقابل پادشاهان خود را شیعه، و در پیش عامه مردم خود را صوفىمنش جلوه مىداد! و در لابهلاى تمام اینها، ادعا داشت که خدا در او حلول کرده است! و او همان خداوند است!»